
توی تنهایی پشت پنجره وقتی آسمون دلش گرفته بود
ماهی قرمز تنگ شیشه ای قصه ی ما یکی بود یکی نبود
ماهی قرمز توی قصه مون مرگ لحظه هاش همه شکل حباب
بغض تنهایی سردش تو گلو همه دنیاش شده بود یه تنگ آب
یه روز از همون روزای خستگی وقتی یه گوشه چشاشو بسته بود
توی رویای لطیف لحظه هاش حس شاه ماهی شدن نشسته بود
داره می خنده یا غمگینه چشاش سایه اش آروم داره دنبالش می یاد
نمی تونه توی تنگش بمونه دلش آزادیه دریا رو می خواد
بگو چی می گذره تو خیال تو ماهی قرمز تنگ جستجو
چی شنیدی که تنت پر شده از اضطراب گفتن راز مگو
دل دله رفتنه یا وحشت موندن که چشاتو دزدیده
ترس پنهونیه گفتنه یا بغض که داره جون می گیره
آخه کی میبینه گریه هاتو تو این همه آب
کی می فهمه این یه آهه که نشسته تو حباب
کی صداتو می شنوه توی این شهر شلوغ
کی می دونه قصه مون واقعیه یا که دروغ
اسم شاه ماهی رو از کجا شنیدی این پایین یا اون بالا
تو که دریا رو ندیدی تا حالا !
داره می سوزه و آتیشه دلش تن لحظه هاشو بخشیده به آب
ماهی قرمز تنهایی من
یا که شاه ماهی قصه توی خواب...
۸۷/۲۲/۲
همهمه ای از هجوم کلمات شکسته است
گله ی گراز های وحشی
که هی شده در گلو
خواب نوشین بامدادی ام را
که به عطرهای مصر معطر شده بود
تکه تکه می کند
نگار من از مکتب بازگشته و
ظرف ها روی میز
لاف عشق و گله از یار زهی ...
لاحــــــــــاف دوزیـــــــــــــــه !
پرده ی کنار رفته از پنجره
بازنگشته هنوز
و نور آفتاب امکان دیدن هر چیزی را
از من گرفته است
خط روی خط
زنی به زایمانی شدید
کودکی با هزار سر آورده
که از هر زبانی با تو سخن می گوید
باد
هنوز پرده را رها نکرده
و من
از خط به روی خال رفته ام
خط به خط
الو...
شیشه می شکند
و پسر پدر سگ همسایه بینی اش را بالا می کشد
اما
نور آفتاب امکان دیدن را
از من گرفته است
خط توی خط رفته
نگار من
جایی در نقطه ای کور
قرص های ریز رنگی اش را
میان زنان همسایه تقسیم می کند
روی خط
که دیگر از حال رفته ام
یک دست روی خط و
دستی به جای دیگرم گرفته ام از فشار
کودکی که شماره ی اشتباهی گرفته
گم نمی شود از روی خط
چشمهایم سیاهی رفته از پیچ و تاب این همه گیسو
با خونی که افتاده در دلم چه کنم؟
با یار دلنوازم
که شکر و شکایت محال نیست
آفتاب رفته از چشم هام و
پرده از باد و
پسر همسایه از خیال پنجره ام
من هنوز
امن و عیش منزل جانانم آرزوست
خط آبی معشوق
کشــــــــــیــــــده می شود روی مونیتور
و دستگاه بوق ممتد می زند
آی عشق
آی عشق
چهره ی سرخ تو ...
انگار کسی مرا به اپراتور وصل کرده است
از تمام قرار های هفته حذف می شوم ، ارزش سیگار به میزان دمت گرم می رسد و طول روز را می توان با عرض پوزش از زمین طی کرد
یکشنبه:
در فلسفه اش پیشامدی از تردد این همه نور بر قبر پدرش گرفته که لکنت کلمات را پیش از آنکه ادا کند مرده بود .
دوشنبه :
پیپ می کشد و زندگی از لای انگشتهای بر آمده اش درد می کشد . شب را به طلوع دوباره اش اجبار می کند . آرام نشسته ام روی تخت و از پیشانی بلندم رشته های بی قید و بند را به هم وصل می کنم
سه شنبه :
نیامده غروب می کند ، عضو اضافه ی زندگیست که به عادت نشسته... ترک می شود
چهارشنبه :
قرار آخر هفته ام به ازدواج می رسد ، هیچ کتابی را برای کلماتش نکشته ام ، تنها به پنجره ای فکر می کنم که بدون هیچ روابط نا مشروع روشن است
پنج شنبه :
شب است و از تمام روزهای هفته ، هفت تر ، جمعه را ورق می زند تا به روزهای تازه برسد ،این یک استدلال تازه برای شادی روح تو نیست ، این یک چپق است ..باقی زندگی ام را می گذارم برای روز مبادا
کلمه الهه ی بی همه چیز
تمام خودت
را درون کلمه میریزی و بی همه چیز می شوی . و این حد نهایی جهان ماست . بی همه چیز ساحت مقدس کلمه است . با توان بی نهایتی از هر چه که می تواند درون هر چیزی به وسعت ذهن بگنجد . کلمه الهه ی بی همتای آینده ی نیامده است .. گذشته ی کاویده ..حال بی قرار بی تکرار . پس هدایتش به همجواری سایه های ذهنی ای که از تو می گذرد کار خدایان است و قلم ...فرمان آتش .کاوش کلمه در حد اعلای خویش شعری به وسعت نگاه توست . خدایی که به معبود خویش می نگرد کلمه است که چشم از شاعر بی همه چیز بر نداشته..پلک هم نمی زند تنها تند نفس می کشد که زاییده شود . تو دیگر تمامت را درون کسی ریخته ای که نشان از قرار و بی قراری است . آغاز و پایان است . با هم و تنهایی است . و تو به یکباره تهی می شوی از خودت . رها شده در دستهای خلاء و خلسه ای نشئه وار روی سرت پهن می شود و تو برای ساعتی نیست می شوی
.بی همه چیز یعنی عرفان کلمه.. رسیدن به پله های آگاهی.. به شعور کلمات ردیف در سربازخانه ی ذهن تو . به تجزیه ی علاقه از درون مشبک چشم یک مگس ..رسیدن به آرامش گاو هنگام نشخوار یک گیاه لذیذ ... سرعت انتشار افکار به یک دم و باز دم سرباز شطرنجی سکوت . سکوتی که آغاز فهم دشوار ما تا قدم زدن شب از انتهای کوچه ی تنهایی است
.بی همه چیز یعنی تو تنهایی خودت را می شناسی و به آینه های نگاهت ایمان می آوری . هر آنچه که می بینی هست و هر آنچه را که نیست میبینی. درون خودت رفته ای ودردرون تو انقلابی از حروف و کلمه برپاست
.در تو جهانی است که تو خواسته ای
تو خدای دنیای خواسته ات می شوی و حاکم کلمات بی همه چیز درونت
زیرا که تو شاعری
...شاعری بی همه چیز
.